وای انقدر دلم برا وبلاگمون برا بچه های وب تنگ شده بود
آخه همونطور که بیتا گفت من تا امتحانای خردادمو دادم به فاصله ۱ روز تعطیلات تابستونم شروع شد
دلم خیلی تنگ شده بود برا نت از اونطرف یه ۲۰ روزی نشد بیام بد از اونم تا رسیدم تهران کیسمو بابام
برد دفترش من موندم بدون کیس دیگه تا خواستم کیس جور کنمو adslشو راه بندازیم کلی طول کشید تا
الان که در خدمت شما هستم
همه نظراتتون رو خوندم خیلی ممنون از نظرهایی که دادید
بازم به ما سر بزنید منتظریم البته اول خدمت از ماست ![]()
این چند وقت می خواستم بیام یکی از شاهکارام با بیتا رو بگم ولی وقت نشد
صبح جمعه اون هفته بود که قرار بود ما یعنی (خانواده من) بریم بیرون که به خاطر داداش کوچیکم که کلاس اول و هنوز مشقاشو ننوشته بود نرفتیم چون شبش هم شام خونه عمه ام بودیم با بیتا اینا نشد که بریم بیرون
منم وقتی دیدم اینطوریه خیلی ناراحت شدم چون من برنامه ریزی کرده بودم و کاری هم نداشتم منم از موقعیت استفاده کردم و گیر دادم که پس من با بیتا میرم کلاس کنکورش مامانم که از همون اولش گفت نه بیخودی می خوای بری چیکار به بابام گفتم اولش گفت میخوای بری کجا و به چه درد تو می خوره و اینا منم بهونه کردم که می خوام برم ببینم کلاساشون چطوریه (چون من خودم ریاضی ام و بیتا کامپیوتر)بابامم گفت خوب یه دفعه دیگه برو منم زیر بار نرفتم و گفتم دفعه بعدم همینو میگین بابامم که دید اینطوریه گفت خوب باشه ساعت ۱۲:۳۰ بود که سریع اس ام اس زدم به بیتا که منم باهات میام بیتا هم گفت که ۱:۳۰ اینجا باش ساعت ۱:۲۰ بود که مامانم به بابام می گفت خودت ببرش بابامم به مامانم میگفت خودت برسونش .آخر مامانم رسوندم در خونه بیتا اینا بعد گفت میرسونمتون که بیتا هم دید اینطوریه گفت زنمو نزدیک ۵ دقیقه ای میرسیم مامانه منم که دید اینطوریه گفت باشه و رفت.
من و بیتا خانوم هم که راه افتادیم مسخره بازیهامون شروع شد
تو کلاسشون که حال کردماااااا انقد خندیدیم معلمه ۵ دقیقه درس میداد ۱۰ دقیقه استراحت
اولش که رفتیم استاد نگاهاش شروع شد .همه داشتن چیزی می نوشتن منم داشتم همینجوری تخته رو نگاه میکردم آخر یه جا طاقت نیاورد برگشت به من گفت چهرتون خیلی برام آشنا و من شما رو یه جا دیدم.آقا استاد اینو گفت همه وایسادن نظراشونو گفتن یکی گفت استاد شبیه این بازیگرا نیست یکی دیگه برگشت گفت استاد تو خاستگاریهایی که رفتین ندیدینش.من و بیتا که دیگه داشتیم میمردیم از خنده .خلاصه خیلی حال کردیم
اهان یه جا هم بیتا بهم گفت فرناز بیبن می تونی با گوشیه من ازش عکس بگیری بعد همینطور که داشت درس میداد ازش یه عکس گرفتم که شب نشونه اون یکی دختر عمومون بدیم
اولش که رفتیم بهمون نگفتن که کی تعطیل میکنن برا همینم همینجوری بیتا به مامانش گفت که ساعت ۴:۴۵ تعطیل میشیم بعد ساعت ۴ بود که کلاسو تعطیل کردین من و بیتا هم که دیدیم اینطوریه تا ساعت ۴:۴۵ دقیقه ما دوتا دمه تلفن عمومی ها بودیم
خلاصه خیلی خوش گذشت ولگردی![]()
ولی امان از این استاد یه حرفایی میزددددددددد که خارج از کلاس بود![]()
راستی شبش هم که رفتیم خونه عمم با دختر عمووهای دیگم ۵ نفری ساعت ۱۱ بعد از شام زدیم بیرون چه پیاده روی کردیم ولی امان از اون ۳تا که با هم خواهرن ۲ تا پسر رد شدن نمیدونین که چیکار کردن بس که گفتن بچه ها بیاین بریم خونه حالا اصلا بد بختا با ما کاری نداشتن
ولی در کل روز خوبی بود چون تقریبا همه روزو با بیتا جونم بودم
خیلییییییییییییی دوستش دارم بهش بگین ![]()
دوستای گل فعلا بای![]()
![]()
چه خبر از هوای سرد و محرم ! واقعا تو این سرما من به زور از خونمون میام بیرون . اونوقت بیرون یه سری ها دسته ای میان و زنجیر میزنن چه عشقی دارن خدایی ![]()
من که بعضی روزها منجمد میشم میام خونه از مدرسه میام میرم کلاس زبان از کلاس میام میرم کلاس کنکور ... پنج شنبه ها رو دوست دارم تا ۱۱ مدرسه ام بقیش و تا شب خوابم البته جزو برناممه نیست طول هفته خیلی درس میخونم ![]()
چه سالیه این سال آخر اصلا دوست ندارم . حال نمیده همش باید درس بخونی .
منم که تا اجبار نباشه درس نمیخونم رفتم نوشتم کلاس به این امید که حداقل یه جنبشی بدم به خودم .
جاتون خالي رفتم نوشتم کلاس کنکور . عجب استادهايي داره اين آموزشگاه .
استاد درسهاي تخصصيمونه . جلسه اول که رفتيم اولش صحبت کرد و اينکه چه کتابهايي بخريم چي جوري بخونيم . بعد هم که حرفش تموم ميشد يه ربع بايد بچه هارو صدا ميکرد تا به خودشون بيان چون همه محوش
ببخشيد محو صحبتهاش هستن . منم که از اون دختراي خوب همش گوش ميدادم سوالهارو جواب بدم يه وقت جلوي آقاي استاد ضايع نشم .
خلاصه جلسه دوم هم مشغله فکري همه به جاي اينکه حل مسايل باشه به در آوردن سن استاد و اسمش و دعوا سر اينکه به کي بيشتر توجه داره بود .منم درسخون !
يه نتيجه هم که گرفتم اين بود و از تمامي مسولان آموزش و پرورش خواستارم از دبيرهاي جنس مخالف در مدارس استفاده کنن هم بازدهي بالاتره هم اينکه ديگه مشکل ازدواج نداريم توصيه هم اينکه گروه سني دبيران مثل استاد ما باشه ![]()
جلسه سوم داشت مثال توضيح ميداد اسم عليرضا آورد بعد يکي از بچه ها گفت سريع با سرعت نور برگشت عقب گفت اسم خودشه ها ! منم خندم گرفت ديدم با بغلدستيم دارن کلکل ميکنن سر اسمش اون يکه ميگه نه اون يکي آره![]()
آخر کوبيد رو ميز گفت مشکليه ؟ دوستم هم برگشت گفت اسم شما . گفت خوب از اول ميگفتين من اسمم امير رضاست..
دوستم و با خاکنداز از رو ميز جمع کرديم ديديم تازه استاد اومد نشست روي يکي از نيمکتها ديد ما همه داريم نگاش ميکنيم گفت مثالهارو از رو تخته بنويسيد بعد همينجور که مشغول بوديم گفت شماها سنتون همه بين ۶۹ ۷۰آره ؟ دوستم : آره![]()
خوب پس تازه ۱۶ ۱۷. بيچاره دوستم (آخه علاقه اون از همه وافرتره ) غش کرد ميگفت ديدي گفتم تفاوت سنیمون و بهونه ميگيره ؟
) هنوز موفق نشديم بپرسيم ولي تا اونجايي که ظاهر نشون ميده ۲۵ ۲۶بهش ميخوره . خلاصه يه ربع بهمون زنگ تفريح داد تا درس بعد ..
يکي از دخترا که رفته بود آب بخوره گفت خودم شنيدم داشت با گوشي حرف ميزد گفت امشب نميتونم خونه خواهر زنم دعوتم . بيچاره اين دوستم انقدر اميدواري داديم بهش گفتم بيچاره اون حلقه دستش نيست جاي اميدي هست ![]()
بعد که اومد سر جلسه حرف سر اينکه کجايي هستيم و لهجه و اينطورا شد يهو بي مقدمه برگش گفت خدا بخواد من ميخوام يه زنه اراکي بگيرم اينجا بود که گل از گل دوستم شکفت و خيالش راحت شد زن نداره . اما مشکل اين بود که اراکي نبود و بعد هم که گوشيش زنگ خورد ديدم داره ميگه من شب پرواز دارم ما هم کنجکاو گفت ميخوام برم اصفهان جلسه بعد هم نميام عوضش براتون فوق العاده ميزارم . خلاصه اين جمعه که تاسوعا هم باشه ما دوبل کلاس داريم .
مادر بزرگم هم نذري داره .. من نيستم.... کلاسم ...... از کلاس هم نمیتونم بگذرم ......
حالا فرناز هم ميخواست باهام همدردي کنه ميگفت ميخواي منم باهات بيام کلاس ؟ ![]()
در آخر هم اینکه حالا مونده تازه تو این چند جلسه باهاش جور شدیم حالا حال هم باهاش کلاس داریم
نه باور کنید من واقعا هدفم در خوندن و الکی کلاس نمسرم اما استاد باحالیه دیگه خودمونیم
کسی رشتش فنی و حرفه ای میخواد کلاس کنکور ثبت نام کنه یه ندا بده خودم بهش آدس و نام آموزشگاه و میدم چونن این آموزشگاه فقط واسه رشته های فنی و حرفه ای این آقای استاد هم تو همه شعبه های این آموزشگاه حضور فعال داره ناشر کتاب هم هست دیگه جونم بگه براتون تازگی بابیت همون سفری که گفت پرواز داره تو یکی از شهرها خودش داره آموزشگاه تاسیس میکنه ![]()
نکته :
به نظر شما من کنکور قبول میشم ![]()
اوه اوهو میبینم که فرناز خانم هم اومد و به منم خبری نداده .
به جون خودم من انقده دلم تنگ شده واسه نت . خیلی دلم میخواد بشینم پای کامژیوتر و مثل قبلا وصل بشم نت . اما مگه میشه .
آخه الان از یه طرف میرم کلاس زبان از اونور میرم واسه درسهای تخصصیم کلاس کنکور . یعنی من امسال کنکور قبول میشم اونم تهران ؟ دیگه هر کاری که میشه کرد و دارم انجام میدم و توی این همه طول زندگیم و۱۰ سالس که درس خوندم امسال که سال۱۱ باشه دارم خر میزنم ها !!!!![]()
واقعا اصلا وقت گیر نمیارم بیام نت همش پره . الانم که وصل شدم فرناز گفت بیام مطلب و بخونم .
یکی دو نفر نظر گذاشته بودن سوال پرسیده بودن .. اهان یکی از حواباش این میشه که ما بچه تهرانیم منطقه و خیابونم که امار دادم پیروزی نیرو هوایی .
دیگه یکی دیگه هم بود اهان نامزدی بود اما با عروسی هیچ فرقی نداشت عقد که کرده بودن زدیم قصدیدم خانواده عروس هم شام هم دادن . فقط این وسط هنوز عروس دوماد نرفتن سر خونه زندگیشون
میخوان بعد عید برن
خیلی خوش گذشت !!! آخه نامزدی عمو باشه خیلی حال میده .اصلا با نامزدی خاله و عمه حال نمیکنم .
ما هم که اصلا وسط و تنها نمیزاشتیم
سالن یا همون پیلوت که مردونه بود و طبقه اول و صندلی گذاشته بودیم واسه زنها
اما یه چیزی هم که فرناز یادش رفت بگه
خوبیش این بود که چون تو خونه بوداونهایی که راحت بودن
راحت با مردها قاطی شدن رقصیدن .
ولی یه چیزی جدا کسی این گروه کیان ومیشناسه ؟
آخه عموم گفت گروه کیان بعد خودش وسط اون اهنگای رپش میگفت بلو باند
همش هم از آقای احسان غیبی تشکر میکرد . من یه عکس ازش تو نت دیدیم
همش رپ میخوند اعصاب من و داغون کرده بود !
ولی در کل گروه خوبی بود !
به ما که خوش گذشت .
آخر کاری هم که خیلی باحال بود داداش عروس وایساده بود دم در کلیپ خودش هم گذاشته بود ملت ببینن .
خانواده خودش هم که همه راحت بودن با بودنش
خانواده ما بود یه کم نارحت بودیم همه لباسهای اوپن تنمون بود بهعد اون وایساده بود دم در
دیگه بالاخره کلیپش تموم شد فامیلاش براش دست زدن رفت .
آهنگسازش هم همین احسان غیبی بود .
یه چیز دیگه هم اینکه احسان غیبی بچه محل خودمون بوده و ما نمیدونستیم .
اخه از اونجایی که آمار گرفته بودم
فهمیدم خونش تو خیابون پیروزیه !
خیلی حرف زدم فک کنم خیلی مخلوط حرف زدم ![]()
فقط میخواستم مکمل حرفهای فرناز باشه و یه حضوری از خودم نشون بدم . فک نکنک دیگه برسم بیام امروز هم امتحانم و دادم دیگه تا شنبه امتحان ندارم گفتم یه سر بیام .
مرسی از نظراتون ![]()
جمعه شبه عید غدیر نامزدی عموم بود هر جوری بود کارامون و کردیم و ساعت ۴ حاضر شدیم و از خونه زدیم بیرون آخه عقد هم داشتن که زودتر باید میرفتیم رفتیم و زن عموم( یا عروس رو) مامانم پیدا کرده بودش تو باشگاهی که میره بعد جاتون خالی از ساعتهای ۷ تا ۱۱ زدیم رقصیدیمو ارکسشم گروه کیان بود نمیدونم میشناسینش یا نه ۶ نفر بودن که سر گروهشون هم احسان غیبی بود
بعد از دوستای داداش عروس بودن بعد ما چون سالن گیرمون نیومد به خاطره همینم تو یکی از ساختمون های نوساز عموم گرفتن که ساختمون هم خالی بودو کسی هنوز توش نشسته بود بعد پرژکتور هم توی زنونه گذاشته بودیم که توی مردونه معلوم بود من و بیتا این پسرارو میدیم تا ببینیم آشنا توشون پیدا میکنیم یا نه (پترس رو میگم) کلی هم با هم خندیدیم
بعد دیگه ساعتهای ۱۰ اینطورا بود که دیگه داشتن شام رو پخش میکردن ما همه نشسته بودیم که یک دفعه دیدیم داداشای عروس همینجوری یه دفعه اومدن تو من و بیتا یه دفعه پریدیم تو اتاق خواب و مانتو هامون رو پوشیدیم و امدیم بیرون که دیدیم روی پرده پرژکتور نوشت با تشکر از آقا حمید( داداش کوچیکه عروس) و دیدیم ای بابا خودش یه پا خوانندس و خودش هم اونجا وایساده بودو هنر نماییش رو میدید بعد از اینکه داداشاش رفتن مامانه من رفته بود به مامانش گفته بود پسرت خوانندسا بعد مامانشم گفته بود آره این اهنگرو توی باغشون خونده برای خواهرش بعد مامانم به من گفت که به مامانش اینجوری گفته منم رفتم پیشه بیتا اصلا حواسم نبود که خالش بغل بیتا نشسته داشتم تعریف میکردم که یه دفعه خالش رو دیدیم و کلی با بیتا خجالت کشیدیم و تا بر گشتم دیدیم خالش داره بهمون میخنده
بعداز شام بیشتر مهمونا رفته بودن که دوباره شروع کردن به خوندن من و بیتا که دیدیم هنوز شواش مون رو نگرفتیم دوباره رقصیدیم و بعد عموم هم آمدو دست کرد تو جیبه مبارکش و ۵۰۰۰ رو در آوردو یه ذره هم باهامون رقصیدو... رفت پیشه خانومش
نشست
ساعت ۱۲:۳۰ بود که دیگه رفتیم تو حیاط که دیگه بریم دیدیم هنوز کاراشون مونده تا صندلی هارو میوهاو اینا رو جمع کنن من و بیتا رفتیم نشستیم تو ماشین ما و ساعت ۱ بود که دیگه خدا حافظی کردیم و آمدیم خونه (عموم هم هنوز اونجا بود به غیر از عکسایی که توی آتلیه انداخته بودن تا ساعت ۲بازم داشتن عکس مینداختن)
قربانتون فرناز![]()
نه جان خودم دیوونه نیستم ولی خیلی موقع ها پیش اومده به یه چیزی انقدر خندیدیم که بعدا تازه روش فکر کریم واسه چی خندیدیم
مثل دیروز که رفته بودیم اردو .. جاتون خالی رفتیم اردوگاه .. مثلا ساندویچ برده بودیم که ناهار بخوریم اما تا رسیدیدم هممون عین ۸ تامون داشتیم از گرسنگی میمردیم به خاطر همین تصمیم گرفتیم اول همه ساندویچ و بخوریم .. وای یادمون میفته ها آخه از ساعت ۹:۳۰ تا ۱۱ نفری ۲تا ساندویچ .. بعد ۶ تا چیپس با ۲ تا ماست .. یک کیلو تخمه .... خیار .. نارنگی 2تا فلاکس چایی بعد هم پفک خوردیم ... ![]()
دیگه همینجور مثل دیوونه ها میخوردیم و میخندیدیم بعد گفتیم یه کم بگردیم ببینیم این اردوگاه چی داره
همینجور که میرفتیم انگار فشن بود که از جلومون رد میشد و یه قسمت هم نمیدونم عروسی بود یا تولد حالا به زودی فیلمش پخش میشه میفهمین
به خاطر همین هم ما زحمت ندادیم به خودمون گوشی دربیاریم فیلم بگیریم
چون یه دختره البته ار مدرسه ما نبود داشت عربی میرقصی دقیقا شمردم 6 تا موبایل و 2تا هندیکم همزمان داشتن ازش فیلم میگرفتن
بعد اومدیم بریم دوچرخه سواری دیدیم جمعیت زیادی منتظرن که دوچرخه سواری کنن
تصمیم شد دارت بازی کنیم دیدیم برا ی اینکه تیر بزنن گیس و گیس کشی شده که نگو
بعد من پیشنهاد دادم برای تفریح سالم بی خیال همه چی بریم از کوه بالا
داشتیم کوه نوردی میکردیم یه چند تا دختره دیگه که البته راهنمایی بودن و داشتن پشت سر ما میومدن مونا (دوستم) هم که خونگرم سریع اسم و اینها داشت ازش می پرسید باهاش دوست بشه . دختره اول راهنمایی بود ولی انقدر ناز بود و با مزه جرف میزد که ما همه حرفاش و میگفتیم چی دوباره بگو نفهمیدیم
بعد من بهش گفتم راستی اسم مدرستون چیه برگشت گفت :
مدرسه راهنمایی راه مفید
( اسمش و دقیق یادم نیست چون همینم به زور از حرفاش کشیدیم بیرون ولی مفیدش و مطمئنم )
ما هم که چون بد شنیدیم فکر کردیم میگه
راه پوفی
زدیم زیر خنده دختره بیچاره ماتش برده بود
مونام برگشت گفت ما هم از مدرسه فنی و حرفه ای چونه دار هستیم ...![]()
وای باورتون نمیشه اون لحظه با مدت 10 دقیقه پشت سر هم یه ریز داشتیم می خندیدیم و عین 8 تامون ولو شده بودیم رو کوه ...
....
بعد دوست دختره که تازه فهمید ما چی شنیدیم بر گشت گفت اسم درستش مفید و دوستش تازه از عراق اومده لهجه داره به خاطر همین تلفظ کلمه هاش اینجوریه
ولی خودمونیم دختره کلاس اول راهنمایی بود مثل بلبل عربی و انگلیسی صحبت می کرد .![]()
.خدائیش حسودیم شد 3سال دارم میرم کلاس 3 سال دیگه هم باید برم تا تافل بگیرم ام اون وقت ...
جدا پیشش کم آوردم !!!![]()
ولی جال اینجا بود امروز که تو مدرسه هم دیگرو دیدیم همش داشتیم به این میخندیدیم که
راه پوفی یا
فنی و حرفه ای چونه دار انقدر خنده داشت که همه مانتو شلوارمون خاکی شد !!!!!!!!
با فرناز تصمیم گرفتیم بریم خرید .فرناز هم با مامانش اومد و سوار ماشین رفتیم که بریم خرید .
اولین تصمیم این بود که بریم شلوار لی بخریم . دو تا مدل و پسندیدیم و قرارا شد یکیش و من بپوشم یکیش و فرناز ببینیم کدوم قشنگ تره . جفتمون پوشیدیم بعد برای اینکه مقایسه کنیم منم رفتم تو اتاق پرو پیش فرناز . جاتون اصلا خالی نبود چون من و فرناز هم به زور جا شده بودیم تو اتاق .
منم اصلا حواسم نبود این قفل در و ببندم همینجور با فرناز داشتیم نگاه شلوار تو پای همدیگه می کردیم منم مانتو فرناز و داده بودم بالا ببینیم نمای شلوار از پشت چیه ![]()
یهو مامانم بی مقدمه در و باز کرد ببینه ما داریم چیکار میکنیم . جاتون خالی در که باز شد آقاهه یه دید کامل زد که با داد فرناز که از تو آینه متوجه شد آقاهه داره دید میزنه مامانم و در و بست .![]()
خلاصه جفتمون عین هم خریدیم . همونی پسندیده شد که پای فرناز بود .
بعد فرنازی تصمیم داشت چکمه بخره البته قرار بود جفتی همه چی رو شبیه هم بخریم
اما من دیشب که رفته بودم هفت حوض بچرخم از تو پاساژ یه چکمه خریدم . حالا نوبت فرناز بود اول یه چکمه دید بلند بود خیلی هم شیک بود .. شما باور کنید ما قصد خرید داشتیم
اصلا اینکه قیمتش 130 بود مهم نبود آقاهه فقط سایز 36 داشت .
خلاصه به علت اینکه منم دیشب چکمه کوتاه خریده بودم ( باور کنبد یه دونه ار این بلندا کردم پام حالا نمیدونم عادت نداشتم ولی احساس کردم راه تنفس و اصلا قلب و کل سیستم بدنم بسته شده بود )![]()
فرناز هم یه کوتاه خریده بود و خلاصه داشتیم یکی یکی خیابونها رو با ماشین درو میکردیم و پشت سر هم ترتیب خرید میدادیم . فرناز که محور اصلی خرید بود قصد داشت مانتو یا پالتو بخره .
این شد که رفتیم توی یه مغازه . انقدر خسته شده بودم که اصلا حال برام نمونده بود برم اتاق پرو عوض کنم . فرناز داوطلب رفت که مانتو بپوشه منم گوشی به دست داشتم بیرون بلوتوث سرچ میکردم ببینم چه خبره . اصلا حال نداد هر چی بلوتوث پیدا میکردم اسماشون دختر بود .
دیگه حالم نداشتم گوشی رو شوت کردم ته کیفم .
دیدیم فرناز یه 2 3 دستی مانتو پوشیده و هی داره جلو اینه فیگور میگیره حالا هی پسره میگه خانم اونجا نورش خوب نیست شما بیا بیرون تو این آینه ببین چقدر قشنگه این مانتو حالا تبلیغ کار نباشه .
تو شب تاریک داشت دروغ میگفت مانتو تو تن فرناز اصلا زار میزد مدلش قشنگ بود اما کمرش افتاده بود پشت گردنه فرناز اصلا دوختش خوب نبود . خلاصه یکی دیگه پسندید و قرار شد اون و پرو کنه .
منم بیرون بودم دیدم یه صداهای داره میاد این پسره هم داره باهاش بشکنه میزنه میخونه و بعد دیدم آهنگ تارکان تازه دوزاریم افتاد که گوشی خودمه که داره صدای آه و نالش از ته کیفم میاد داییم بود سی دی آموزش اکسل میخواست . خیلی وقت بود نه با داییم حرف زده بودم نه دیده بودمش اخه به خاطر کارش همش تو سفره .
من هم نشسته بودم داشتم چونه زدن این و اون و میدیدم همه رو قسم میخورد میگفت جان خودم نداره . از خرید خودم پایین تره میخوای فاکتور بیارم ببینی .
دیگه ما رسیده بودیم به قسمت پول دادن ماماینا داشتن حساب میکردن من و فرناز هم اینور داشتیم احرف میزدیم میخندیدیم پسره هم هی داشت زیر چشمی می پایید فرناز هم مانتو و گرفته بود دستش بیاد پسره برگشت گفت خانم این هم کارت ما ![]()
حالا فکر کنید مامانهای ما هم داشتن نگاه میکردن بعد برگشت گفت نیست نایلونهامون روش تبلیغ نداره کارت و جدا میدیم خدمتون . هم واسه اینکه دیگه مشتری خودمون بشین !!!![]()
اومدیم بیرون انقدر خندیدیم ........................ نمیدونم فرناز کارت و چیکار کرد ....
مانتو پرنس !!!!!!!!
ای بابا مگه این درس و زندگی میزاره آدم بیاد وبلاگش و آپ کنه . فقط یه جوری میرسیدیم بیاییم نظرهارو بخونیم تا حد 10 دقیقه فقط به نت وصل میشدیم .
امروز هم جمعه است گفتم بیام یه خاطره از خودم ول وکنم
جا تون خالی دیشب عموم متاهل شد . یعنی مزدوج شد ...
نمیدونید چقدر خسته شدیم ما انقدر دیشب رقصیدیم که ! همه با ما لج کرده بودن این اهنگ خوشگلا باید برقصن و میزاشتن ( وای که چقد رهم از آهنگش بدم میاد اصلا باهاش قرم نمیاد ) دیگه حالا مجبوری یه دور هم با اون رقصیدیم دیگه !
دیشب که رفتیم از ساعت 9 به جز یه نیم ساعت که عقد و خوندن ما همش وسط بودیم . جاتون خالی چقدر هم یه نظر حلاله ما 10 نظر دیده شدیم طوری که رسید به حروم
آخه ما که اون وسط و ترک نمیکردیم . بعد هم به علت جمعیت زیاد یه جورایی شد مردا اینور زنها اونور ( مردا رفتن طبقه بالا ماها پایین بودیم) . باز هم جاتون خالی عروس یا همین زنعموم 2 تا داداش داشت . که البته بیشر برادر کوچیکه بود که یه نظر یه نظر به هر بهونه ای تو راهرو بود و ماهارو دید میزد . ما هم برا خودمون شاد بودیم اون وسط با 3 تا دیگه از دختر عمومهام جفت شده بودیم حال کردیم فامیلای عروس زیاد اهلش نبودن بیان برقصن همشون داشتن با هم حرف میزدن و از اینور اونر میگفتن ما هم شاد ! مجلس و گرم کرده بودیم از عمومون پول میکندیم . ولی من و فرناز و میگین همش در پی این بودیم یه جورایی آمار ه این داداشارو بگیریم .
خلاصه تا ساعت 12 زدیم رقصیدیم و هر مدلی بگید دو نفری عکس انداختیم آخر هم دوربین و اونجا که بودیم عموم ش ازده دوماد دوربین وگرفت که عکس بندازه بهمون نداد . حالا فک کنید من چقدر عکس بی هوا انداختم که هر جور حساب کنی این داداش تو کادر بود . فرناز هم هر جور حساب میکردی دوربینش رو به داداش عروس کج بود . اون هم کلی برا خودش کلاس میزاشت فیگور میگرفت . به قیافش که نمیخورد از 21 22 بیشتر باشه ولی حیف دیشب موقعیتش نبود وگرنه کلی میخندیدیم اگه میشد بزرایم سر کار طرف و .. انقدر از این سرکار گذاشتنها داریم باور کنید نشده تعریف کنم ولی قول میدم و به احتمال زیاد تو این هفته لیستشون مبکنم میزارم یه کم دور هم بخندیم .
دیگه قراره بعدیمون رفت جشنش که به احتمال زیاد میشه روز عید . فک کنم 7 دی بشه ... وای امتحانم دارم کنکور آزمایشی هم دارم . امروز هم جمعه رو به خاطر اینکه امتحان فاینال زبان داشتم خراب کردم و ساعت 8 صبح رفتم تست دادم ..
جاتون اونجام خالی بود فقط دعا میکردم از 100 70 رو بگیرم چون موقعی که داشتم تست میزدم هنوز تو جو دیشب بودم . اصلا فک کنم خواب بودم . فقط گفتن وقت تمومه برگه رو دادم اومد خونه !
دیگه !!!!!!!! ببخشید اگه زیادی حوصلتون و سر بردم و مرسی از اینکه نوشته هامون و خوندین ..
داشت اصل قضیه یادم میرفت دیشب تا اومد خونه . رفتم با داداشم حرف زد و به طور نا محسوس اطلاعات و گرفتم راسش آخر هم سن داداش کوچیک رو نفهمیدیم اون بچه باحال بود تیپش هم خوب بود یه جورایی مو بلند بود و در کل بچه خوش تیپ بود ( این و داداشم گفت ها !) خلاصه اسم داداش کوچیکه هادی بود سریع اس ام اس زدم به فرناز دیدیم اونم معلوم نیست از کی تخلیه اطلاعاتی کرده فهمیده بود اسم بزرگه حامد بوده فک کنم 26 هم بوده باشه .
خیلی خیلی دیشب با آبجی جونم خوش گذشت و خندیدیم .
" بیتا "
انجایی که ما نشسته بودیم کسی نزدیکمون نبود.مامانامون صدامون کردن ورفتیم برای ناهار سر ناهار بود که یه دسته پسر امدن به فاصله 1 متری ما کمپشون رو باز کردن و آنها هم وایسادن به ناهار خوردنشون بعد از ناهار مادر بزرگ و پدر بزرگ بیتا که عمو زن عموی بابای من هم میشن(آخه مامان و بابای بیتا با هم دختر عمو پسر عمواند)امدن با 2 تا از داییهاش من و بیتا که طبق معمول پاچه هامون رو زدیم بالا و رفتیم وسط اب داداش من که 7سالشه یه سنگ پرت کرد وسط اب و ما رو خیس کرد دیگه اون یکی داداشمو با داداشای بیتا و داییهاش هم اومدن و ما دوتارو خیس اب کردن من و بیتا هم به ناچار رفتیم و توافتاب نشستیم تا خشک بشیم دیدیم که اون پسرایی که آمده بودن نزدیک ما نشسته بودن یه بطری انداختن تو آب من و بیتا تا دیدیم رفتیم و شیشه رو از آب گرفتیم و بعد بیتا خودکار و کاغذ همراهش بود گفت بیا یه چیزی بنویسیم و بزاریم تو شیشه و بندازیم تو آب شروع کردیم به نظر دادن که چی بنویسیم و چی کار کنیم .................................
بیتا شروع کرد به نوشتن اول از همه اسمامون رو نوشتیم بعد یه شماره الکی هم دادیم و توی یه جاش نوشتیم که این کار رو تا 10 بار انجام بده حتما خبر خوبی به شما می رسه و کلی چرت و پرت دیگه هم نوشتیم .بعد کاغذ رو لوله کردیم و انداختیم تو شیشه و انداختیمش توی آب" آب هم که پر سنگ بود همش هی تا از یه جایی که گیر کرده بود در می آمد پشت یه سنگ دیگه گیر می کرد دیگه هر جوری بود همه رو رد کردو رفت بعدش هم که نفهمیدیم کجا رفت و به دست کی رسیدو .......
همین طور که نشسته بودیم روی یه سنگ دیدیم که اون دسته دخترها وپسرها از رودخانه به اون عمقی با کمک یه پسر به یه دختر همشون آمدن و دوباره نزدیک ما مستقر شدن من و بیتا که وضع آن دخترهارو دیدیم با گوشی وایسادیم به فیلم گرفتن از تیپ این دخترها وکلی با هم خندیدیم باور کنید انگار که از دهات کوره امده بودن با یه تیپهای مندرآوردی آمده بودن خلاصه این هم گذشت و یه دفعه من دیدم که بالای تپه یعنی لبه جاده را سیم خاردار کشیده بودن بعد یکی از پسرها یه طرف وایساده بود اون یکی یه طرف دیگه بعد یکیشون کوله داشت آمد پرت کنه برای اون یکی وای این کوله گیر کرد لبه اون سیم خاردارا تا من و بیتا دیدیم بدون اختیار همچین زدیم زیره خنده و بلند خندیدیم که خودشون هم متوجه شدن داریم بهشون می خندیم داشتن می آمدن پایین که یه دفعه مامانامون متوجه شدن و صداشون بهمون در امد که چه خبره تونه و آروم و ....... دیگه ساعتهای 5 و 5:30 بود که تازه یادمون افتاد که عکس ننداختیم و رفتیم و کلی عکس هم با هم انداختیم و دیگه شده بود ساعتهای 6 که دیگه باباهامون گفتن که وسایلهارو جمع کنیم و یواش یواش بریم که دیگه تا راه افتادیم شد 7 دیگه بعد از اون هم خداحافظی کردیم و رفتیم خونه
((تازه خیلی از جزئیات دیگه رو نگفتم دیدیم خیلی زیاد میشه ))
از همه کسایی که داستان رو خوندن ممنون راستی اگه یه جاهاییش بد بود ببخشید نظر هم یادتون نره![]()
![]()
این ماجرایی که الان دارم تعریف میکنم مال همین امروزه داغ داغ . راسش صبح تو مدرسه که بودم .درس عملی داشتیم اونم عین 4 تا زنگ و خلاصه رفتیم تو سایت2 . آخه سایت 2 بلندگو نداره و مربوط به آموزس درسهایی که صدا لازم ندارند . فقط کامپیوتر سرور اسپیکر داره ) . مادرها هم تو نمازخونه جلسه داشتن و مدیر و ناظم و همه اونجا بودن تو دفتر کسی نبود و دبی ما هم نیموده بود ما هم الکی پای کامپیوترها نشسته بودیم . که یه یکی از بچه ها گفت دلم رقص می خواد بلند شد و گفت کی سی دی آهنگ داره . دوست جون من داشت و داد به من گذاستم تو کامپیوتر خانممون (سرور) . سریع و فایل و کپی کردم و آهن گذاشتم هنوز من فایل و اوپن نکرده بودم همه وسط بودنم داشتن می رقصیدن . اون شخصیتی هم که گذاشته بودیم بیرون و بپاد نتونست قر تو کمرش و ول کنه اومد وسط . ما هم که سایتمون طبقه پایین بود کلاسها بالا خیالمون راحت بود . یهو یه آنتنی از حیاط که رفته بود دبلیو سی خبر داد که خانم اومد ! یکی از رقاصهای وسط هم هل شد و پاش گیر کرد به سیم و خلاصه هر چی سیم پشت کیس بود جدا شد من سریع وصلش کردم و دوست جونم اومد کمکم . و سیم ها رو وصل کردیم تا کامپیوتر روشن بشه و بیاد بالا . رقاص گرامی هم که سر و صورت داغون نشسته بود و دوست جونم می گفت توروخدا سی دی رو دربیار منم که دبدم خانم اومد . نشسته بودم پای کامپیوترش . گفت خانم بیتا خانم . جنابعالی پای کام بنده چیکار میکنی منم که دستم فقط روی دکمه بود سی دی بیاد بیرون هل کرده بودم و گفتم خانم سی دی گذاشتم توش امتحان کنم .خان خانم با هوش ما هم از مقنعه های دور کمر بچه ها فهمیده بود قضیه از چه قراره . گفت سی دی اهنگ و منم گفتم نه خانم اهنگ چیه سی دی برنامس از یکی از بچه ها گرفتم نصب کنم . روی کامپیوتر خودم نصب نشده . گفتم اینجا امتحان کنم گفت : میری میشینی . سی دی هم نمیبینی . منم گفتم سی دی که مال من نیست چیزی هم نیست . باشه برای شما . یعنی دوست جونم چشمک زد و منم اینارو گفتم . بعد هم خانم سی دی برداشت و گذاشت تو کیفش . حالا داشت درس میداد هیشکی هیچی نمیفهمید چون اگه خانم میگفت مدیرمون قاتی میکرد . چون بار اول دومی نبود که کلاس سوم کامپیوتر از این غلطها میکنه خلاصه دوست جونم پای کامپیوتر نشسته بود . نقشش و تو گوش من گفت و منم اوکی و گفتم و خانم و صدا کردم و اومد که برام مساله رو حل کنه تو این حین هم دوست جونم سریع رفت و در کیف خانم و باز کرد و یه سی دی برنامه گذاشت توش و یه نگاه به من کرد منم که اصلا گوش نمیدادم خانم داره چی توضیح میده گفتم اا فهمیدم خانم . خانممون گفت من که هنوز شروع نکردم هی ارور میده این ... خلاصه دروغ من درست از آب در اومد و دوست دارم فردا قیافه خانممون و ببینم .. اما به نظر شما نمیفهمه سی دی و عوض کردیم ؟ سی دی اولی زرد بود اما سی دی برنامه سفید . وای پای من گیر میشه و دوست جونم !هی به این دوست جونم گفتم عیب نداره . سی دی آهنگه ها .....

